نویدخوشبختی

امــروزغم ازاین دل غمخانه بــرون شد

این غصه ی صدساله چه جانانه برون شد

غـم هـدیـه نمودم بــه رقیبـان ی سیــه دل

آســوده شــدم قصه و افسانــه بــرون شــد

امــروز تـن آرام بشـــد از غـم و انـــدوه

رنج و تعب از لانه ی ویــرانـه برون شد

زاهــد که مــدام لاف زنـد بــر سـر منبــر

بنگر که چه مست از در میخانه برون شد

واعظ که همش خرقه ی سالوس به تن داشت

امشب  ز در ء میکده مستانه بــرون شـــد

ای دوست بیا تــا سخن از عشق بگویــم

نــومیدی از ایــن خانه و کاشانه برون شد

امــروز دلـم شــاد بشــد از پـی مقصود

معشوق به دست آمد و بیگانه بـرون شد

(شبنم) سخن هجــر مگــو در شب پیــوند

چون شمع بمرد از غم و پروانه برون شد

وایله  دنمارک