خموشانه
خموشانه
بیادم است
آن لحظه!
که ما در شب
میان جنگل تاریک و سحر آمیز و افسونگر
بیاد خاطرات بس خوش و زیبا . رویایی
چو باران اشک میریختیم
خموشانه صدای تو
میان جنگل و دریا
فضای آن شب زیبا و شرین رامکدر ساخت
و من همچون شمع خاموش
خموشانه ترا از دور می دیدم به چشمانت نگاه گر م میکردم
بیادت است آن شبها؟
میان جنگل تنها
هزاران مطرب خوش خوان به مدح روی تو هر لحظه
آهنگ محبت سا ز میکردند
و من غرق خیالات و جنون هردم سر از پایم نمیدانم
کجا هستم؟
به دنبال تو می گشتم
بیادم است آن روزیکه
بودم محو و شیدایت
چه مد هوش و چه مست اما دریغ و درد!
که رخسار نیکویت را نهان کر دی زچشمانم
و من صد گفته ای نا گفته داشتم در میان دل
ولی دانی؟
که من اسرار را بی پرده بگشودن نمی خواهم
ولی بر گو تو ای دلبر؟
که آیا این همه پیمان ها و وعده ها و آن همه حرف و حدیث عشق
یادت است؟
اگر پنهان زچشم آن رقیب دون پست فطرت
چنان دزد انه در آغوش گرم بستر شب های مهتابی
ترا در خلوت یک شب
ترا در ر هگذار باد های تند
و یا در بستر گلهای سرخ و پیچک و نسرین
میان قطره های شبنم باران صحبگاهی
چه رندانه بدزدیدم
بیادت است آن شب های پاییز و خزان سرد
که من در انتهای موج و اشک سرد چشمانت
طلوع آن بهار و هجرت فصل کویر و بر گ پاییزی
سخن از شام هجرانت به صبح وصل می گفتی
و من از لابلای آن همه امواج زلفان پریشانت بهار عشق میدیدم
و لی از نارسایی زمانه اشک میرختم
و تو با صد امید و آرزو ها خنده میکردی
تبسم در لبان سرد و خاموش تو جان تازه بر میداشت
بیادت است محبوبم؟
که دزدانه شبنگاهان خمار انتظارم دیدنم را تازه میکردی
اما صد حیف و صد افسوس!
که با سیر زمان آن وعده ها از یاد خود بردی
و آنگاه با دوصد اندوه و درد آمیخته گردیدم
و تو افسانه هجران من از یاد خواهی برد
ولی افسوس و صد افسوس!
برای گفتن پدرود
مرا هرگز همچون لغزش دستان پر مهرت
و آن لبخند ناز غنچه ی لب های خاموشت
مرا از دل نخواهد رفت
ولی افسوس ای یارم
که دست روزگار بی مروت به همه سختی گلویم را فشرد و زندگیم را گرفت از من
ولی
حالا خموشانه صدای گریه هایت در دلم باقیست
و من با آن همه اشک ندامت دوستت دارم

تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد خوش ! آن کسیکه به دنبال محمل است هنوز