غوغا
غوغا
هرلحظه زتــودرمن شوری دگری برپا
چون لمعه ی نــورتودرسینه شودپیدا
خواهم که شوم خاموش اززمزمه ی عشقت
امازتـــوانــدردل صدکونــه شوغوغا
ســودازده ی عشقت گردیده دل وجانم
پیداست کـه درعشقت آخـــربشــوم رسوا
گرخاطرمــن خــواهی آزرده مکن دل را
چون است مرا بیتو درد وغم وحسرت ها
شب هازغم دلبرمیسوزم ومیسازم
ایکاش شـوم روزی دیوانه در این صحرا
افسرده شدم جانا !در وادی هجرانت
گشتم زغم عشقت دل خستــه و هم شیدا
(شبنم ) چه توان داری؟ با درد مکن بازی !
بیهوده مکن جـانت آزرده درایــن سودا
**********
دانشکده ادبیات
دانشگاه کابل
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 14:38 توسط ملالی شبنم
|
تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد خوش ! آن کسیکه به دنبال محمل است هنوز