گریستن

گریستن
بگذار بگریم
بـــگـذار بـــرای تــن بـیـمار بـگــریــم
بــگــذار که بــا ایـن دل خـونبـار بگریم
از درد فــراقت به شب تــار بــگریـم
تا خسته شوم از خود و صد بـار بگریم
بگذار بگریم
بــگـذار زدیــدار تــو و عشق نـخستین
یــا از طپش قلب تــو و دیده ی خونین
داری بـه زبـانت بخدا حرف دروغین
اما ! ز حقیقت شده ای نیز خشمگین
بگذار بگریم
بـگـذار کــه تــا درد شـود همدم جـانم
آسوده شود از تــو مگر روح و روانم
پــژمـرده شـود این چمن از باد خـزانم
تا نام تو باشد همه جا ورد زبانم
بگذار بگریم
بگذار ترا دیده و دل هر دو کند یاد
بـگـذار شود از قفس سینـه غم آزاد
بیتو همه غمگینم و با تو همه دلشاد
بگذار که از غصه کنم نا له و فریاد
بگذار بگریم
بیزارم ازاین عشق پرازحیله و نیرنگ
تقدیر بود با تو گهی قهر و گهی جنگ
از سستی ایــام دلـم گشتــه بسی تنـگ
دنیا همه با رنج وغم و درد چو شبرنگ
بگذار بگریم
ای (شبنم )پــاکیزه چــرا بـاز رمیدی ؟
ایـن ظلم و ستم بهر محبت تـو کشیدی
پیـونــد وفـــا از همــه آفــاق بــریــدی
یک جام خوش از دست زمانه نچشیدی
بگذار بگریم
*********
شاعر ( شبنم )
دانشکده ادبیات
دانشگاه کابل
سال ۱۳۶۸
تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد خوش ! آن کسیکه به دنبال محمل است هنوز