شعله

شعله
من آن شمع دل افــروزم کـه ایمان تـو میسوزم
حذر از شعله ی ما کن که دامان تو میسوزم
شراب هستم ، شرارهستم،نـگاهـی آتشین دارم
کـــه بــا نـیـم نـگاهم قلب ویــران تــو میسـوزم
دلی پرشوروشر دارم ، سرشکی چون گهردارم
مشو نـزدیک مــن آخـر دل و جـان تـو میسوزم
مسوزان آشیان من عزیز و مهربان من
منم آن آتش ســوزان گـریـبان تــو میسـوزم
مرو با دیگران هرگز عزیزم عهد و پیمانم
که من بارشته های عهد وپیمان تومیسوزم
خدا را! دردمندم من،مران از خویشتن ما را
بـــه یک آه سحر جانا گلستان تو میسوزم
ز سوز و درد مینالم خدا را نــا تـوانم من
چـومـن درآتشم از بــرق چشمان تو میسوزم
نـگارا!بیکس و کــویـم غم دل بـا تــو می گویم
ز تو دورم ولی از بــرق چشمان تــو میسـوزم
بـنالـد (شبنم ) از درد و جـفا ی روزگار اما
سراسرازغــم شب هـای هجران تو میسوزم
شاعر (شبنم )
کابل
سال۱۳۶۸
تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد خوش ! آن کسیکه به دنبال محمل است هنوز