کشتی بی لنگر


نـالـه ام،دردم، شـرارم بـیـنـوا افتـاده ام

قطره ی اشـکم ز چشـم آشنـا افتــاده ام


خسته و افسرده ام از هجر آن نا مهربان

بـیـدلــم ، درد آشنـایـم بی صدا افتــاده ام


شام هجرانت فزاید جان و تن را اضطراب

بــا تــن افسرده یـارب در بـلا افتــاده ام


بعد از این یاران همدل نشنویید افغان من

بـیـخودم ،دیـوانه ام بـا درد هـا افتـاده ام


زین گلستان بهره ء از گل نجستم حسرتا

کشـتی بـی لنـگرم بـی نـا خدا افتـاده ام


سالها شـد می کشم بار فراق و هجر یار

زان همـی نـالم کـه از یـارم جدا افتاده ام


(شبنما ) گر رنج و اندوه سوخت هستی ترا

ناله دارم چون زفیض آن نگاه افتاده ام

*************

شاعر (شبنم) سال ۱۳۷۱

کابل افغانستان