از مجموعه افسرده خاطر

کشتی بی لنگر
نـالـه ام،دردم، شـرارم بـیـنـوا افتـاده ام
قطره ی اشـکم ز چشـم آشنـا افتــاده ام
خسته و افسرده ام از هجر آن نا مهربان
بـیـدلــم ، درد آشنـایـم بی صدا افتــاده ام
شام هجرانت فزاید جان و تن را اضطراب
بــا تــن افسرده یـارب در بـلا افتــاده ام
بعد از این یاران همدل نشنویید افغان من
بـیـخودم ،دیـوانه ام بـا درد هـا افتـاده ام
زین گلستان بهره ء از گل نجستم حسرتا
کشـتی بـی لنـگرم بـی نـا خدا افتـاده ام
سالها شـد می کشم بار فراق و هجر یار
زان همـی نـالم کـه از یـارم جدا افتاده ام
(شبنما ) گر رنج و اندوه سوخت هستی ترا
ناله دارم چون زفیض آن نگاه افتاده ام
*************
شاعر (شبنم) سال ۱۳۷۱
کابل افغانستان
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 16:47 توسط ملالی شبنم
|
تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد خوش ! آن کسیکه به دنبال محمل است هنوز