تنهایی


گهـی بـیتـو گهـی بـا تـو گهـی تــنهای تـنـهایـم

گهـی بـا هجـر دمسازم گهـی بـا اشک رسوایـم


گهی آغشته با هجران گهی در حسرت وحرمان

گهـی آتـش گهـی آبـم گهـی بـا درد همراه ایــم


گهی در بنـد رسم و دیـن گهـی پابند آن و این

گهی بی او گهـی بـا او گهـی بی شام و فردایم


گهی در سوز و سازم من گهی دست نیازم من

گهی بـیهوده در اندوه گهی بـا فـکر و سودایم


سزاوارم بـه عشرت هـا نـبـاشد لایـقـم غمها

حدیث درد هجران است انیس شام و غمهایم


گهـی دل را بـه او بنـدم گهـی بـا خویش میخندم

گهــی نــومیــد وصلم مــن گهــی غرق تمنـایم


بمان با من تو ای همدم ترا من دوست می دارم

گهــی از دور مـیـبـینـم گهــی محو تـماشـایـــم


مبند دل را به امید اش تو ای (شبنم) در این غربت

گهـی چـون صبـح پـر نـورم گهی چون شام یلدایم

**********

شاعر (شبنم) ۱۹۹۹ کیف اوکراین