گریز و درد
رفتم مـــرا ببخش ومگو او وفــا نــداشــت
راهـــی بجز گـــریز برایمـــــ نمـــانده بود
این عشـــــــق آتشین پر از درد و بی امید
در وادی گناه و جنـــــونـــــــم کشانده بود
رفتم کــــــه داغ بــــــوسه پر حسرت ترا
با اشک هــــای دیده زلـــب شستشو دهم
رفتم کــــه نا تمام بمانم در ایـــــن سرود
رفتم کـــــه با نگفته خــــود آبـــرو دهم
رفتم مگو مـــگو که چرا رفت ننگ بود
عشق مـــن و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی وظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بـــــود بــــه یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامــــن شـــــبرنگ زنده گی
رفتم که در سیاهی یک گور بــی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زنده گی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گـــریختم
از بستر وصال به آغوش ســـرد هجر
آزرده از ملامت وجــــــــــدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شــــــــعله آتش زمن مگیر
میخواستم که شعله شـــوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفــــس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبرزخویش
در دامــــن سکوت به تلخـــی گریستم
نالان ز گریه ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشـــــق تو نیستم
فروغ فرخزاد اهواز-مهر ماه ۱۳۳۳
تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد خوش ! آن کسیکه به دنبال محمل است هنوز